تبلیغات
حق جو - فرجام حیله گری
بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

فرجام حیله گری

نویسنده :م آزاده
تاریخ:چهارشنبه 29 تیر 1390-05:44 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

هر که چاهی کَنَد برای کسی
چاه خود می کَنَد نه چاه کسی


   در یکی از شهرهای اصفهان، شخصی می زیست که به مردم آزاری و زشتخویی مشهور بود و از آزار مردمان هیچ فروگذار نمی کرد. اتفاقا، وی را زنی بود پاکدامن که در سراپرده ی عفت به سر می برد و بر آزار آن نابکار صبر می کرد. ولی آن مرد بدخوی، هر روز به بهانه ای همسرش را می آزرد.
  روزی آن مرد شرور از روی غرور وارد منزل شد و بهانه ای جست و با سنگی، زن خود را به قتل رساند. پس از آنکه خشمش فرو نشست، به فک چاره جویی و خلاصی افتاد. از خانه بیرون آمد. چشمش به خواجه حسن تاجر افتاد که از بازرگانان آن شهر بود. بعد از سلام و احوالپرسی، قضیه را با وی در میان گذاشت و از وی در این باره راهنمایی خواست.
   خواجه پس از اندکی تأمل گفت: "چاره آن است که جوان زیبایی را به خانه دعوت کنی و او را به قتل برسانی و در کنار همسرت بخوابانی؛ آنگاه فریاد برآوری که زن خویش را با مرد بیگانه ای دیدم و هر دو را به قتل رساندم."
   مرد شرور بر در خانه به انتظار نشست تا اینکه جوان زیبایی از راه رسید. او را به منزل دعوت کرد و بکشت و در کنار زن خود خوابانید.
   بستگان زن خبردار شدند و پیش او آمدند. مرد شرور، آن قضیه ی ساختگی را بیان کرد. آنان گفتند اگر این طور بوده، کار خوبی کرده ای!
  از قضا خواجه حسن را جوان زیبایی بود که آن شب برای کاری به نزدیکی منزل مرد شرور رفته ولی به خانه برنگشت. خواجه صبح زود با نگرانی نزد مرد قاتل رفت و از او پرسید "آیا به آنچه گفتم عمل کردی؟"
گفت: " آری." تاجر از او خواست تا به خانه اش برود و مقتول را از نزدیک ببیند.
   لحظه ای بعد خواجه حسن به صحنه ی جنایت که نقشه ی ان را خودش طرح ریزی کرده بود گام نهاد. مقتول، جوان خودش بود که با حیله ی خود او به قتل رسیده بود. ناله ای از دل برآورد و به فرزندش ملحق شد.

و از اینجا سرّ کلام مولای متقیان معلوم می شود که فرمود:

"مَن حَفَرَ بِئرَاً لِاَخیهِ فَقَد وَقَعَ فیها"
کسی که برای برادرش چاهی حفر کند، خودش در آن چاه خواهد افتاد.

ــــــــــــــ
منتخب التواریخ، محمد هاشم خراسانی/812 (با تلخیص از کتاب گذرگاه عبرت)
منبع حدیث: بحار الانوار، ج 75 / 321



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
وارث
شنبه 1 مرداد 1390 02:07 ق.ظ
سلام عزیزم
واقعا که داستان جالبی بود.
یعنی اگه اون پسر زیبائه پسر تاجره نبود اصلا حالم گرفته میشد ها
موفق و موید باشی زیر سایه آقا امام زمان و در رکاب امام خامنه ای
پاسخ م آزاده : علیک سلام
ممنون از لطفت عزیز
یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.