تبلیغات
حق جو - ما انسانیم؟!!
بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

ما انسانیم؟!!

نویسنده :م آزاده
تاریخ:سه شنبه 27 اردیبهشت 1390-03:39 ب.ظ

 بسم الله الرحمن الرحیم

  نگاهم را دوخته ام به کناره های سرسبز جاده و مسحور زیبایی طبیعت شده ام. موج آرامشی که از سمت طبیعت وجودم را در می نوردد به روحم نشاط و سرزندگی می دهد. غرق در رویاهای شیرینم هستم که جمعیت وسط جاده توجهم را جلب می کنند. از اینکه آنهمه آرامش و سرخوشی با دیدن صحنه تصادف از ذهنم می گریزند کلافه می شوم. راننده سرعت را کم می کند و آرام از کنار جمعیت می گذرد. با احتیاط نگاهی به لابه لای مردم هاج و واج می اندازم.
  
صورتش را با پارچه ای پوشانده اند. با توجه به مقدار خونی که روی زمین ریخته بعید است طرف زنده باشد. راننده که حسابی کنجکاو شده تاکسی را کمی جلوتر پارک می کند. من هم پیاده می شوم و به میان جمعیت می روم. با نگاه مختصری به اطراف و اکناف همه چیز دستگیرم می شود. موتورسوار بی احتیاطی کرده و بدون توجه به جاده، از جاده فرعی وارد اصلی شده، فوقع ما وقع!
می شود به طور تقریبی گفت حدود بیست متری پرت شده؛ کلاه ایمنی هم که سرش نبوده...
  
جلوتر می روم و پارچه را از روی مجروح برمی دارم که صدای همه بلند می شود. توجهی نمی کنم. می دانم که اگر یک درصد احتمال زنده بودنش وجود داشته باشد و تلاشی برای نجاتش نکنم تا آخر عمر سر راحت بر بالش نخواهم گذاشت. صورتش له شده. موج خونی که از زخم ها و خراش ها و ساییدگی ها روان شده اجازه نمی دهد حتی سنش را تخمین بزنم. معطل نمی کنم. انگشت سبابه ام را با ناامیدی روی گردنش می گذارم. نبض دارد! طوری که چند نفر اطرافم بشنوند می گویم: "این زنده است!"
  
سر و صدای جمعیت بلندتر می شود. برمی خیزم و به بقیه نگاه می کنم. جوانکی انگار ذهنم را می خواند که می گوید: " آمبولانس تو راهه". نگاهی به حجم خون روی زمین می اندازم. محال است این بیچاره بیشتر از بیست دقیقه دیگر زنده بماند. خونریزی بیشتر از ناحیه سر و صورت است و احتیاج به بانداژ خاص دارد. با خودم فکر می کنم با آمبولانس هایی که بی شباهت به ماشین حمل جنازه نیستند به فرض اینکه به موقع به محل حادثه برسند، محال است بتوانند جان این بیچاره را نجات دهند.
  
برای بقیه توضیح می دهم و از چند نفر کمک می خواهم مجروح را با تاکسی به نزدیک ترین بیمارستان یا مرکز درمانی برسانیم که ناگهان راننده تاکسی جوشی می شود و شروع می کند به داد و فریاد: "به من چی؟ مگه من زدم بهش که ببرمش بیمارسون؟ هرکی زده خودش هم ببره". برایش توضیح می دهم که من و چند نفر دیگر همراهش می رویم تا شهادت بدهیم که طرف با کس دیگری تصادف کرده. اصلا وقتی اثری از تصادف روی تاکسی نیست ترس از بازدداشت که دیگر معنی ندارد! قبول نمی کند که نمی کند.
رو می گردانم طرف بقیه. انگار جمعیت نصف می شود. هرکس ماشین دارد آماده ی فرار می شود.
سرم گیج می رود از اینهمه خودخواهی. حاضرند جان دادن دیگری را ببینند ولی آسایششان لحظه ای به خطر نیفتد.
  
راننده ماشینی که با موتور سوار تصادف کرده را نشانم می دهند. پیرمرد بیچاره مثل بید می لرزد. نمی دانم درباره ی من چه فکر کرده که به پایم می افتد و گریه زاری سر می دهد! بلندش می کنم و سعی می کنم آرامش کنم: "پدر جان این بیچاره داره می میره. باید برسونیمش بیمارستان. آمبولانس اگه دیر کنه و به موقع نرسه این بدبخت از خونریزی می میره. پاشو ماشینتو روشن کن ببریمش". دو دستی می کوبد توی سرش. یکی از بین افرادی که هنوز آنجا مانده اند به راننده می گوید: "من شاهدم مقصر خودش بود. پلیس هم میاد کروکی می کشه خودش می فهمه تو مقصر نبودی". پیرمرد دوباره پیش پایم ولو می شود و خاک روی سر خودش میپاشد: "به خدا بدبختم. بیچاره ام. نصف ماشین مال شریکمه. دو تا دختر دم بخت دارم. رحم کنید...".
فایده ای ندارد. همینجوری پنج شش دقیقه از دست رفته. باید کاری می کردم. همه ماشین سوارها رفته بودند و من مانده بودم چند تا موتور سوار و پیرمرد. رفتم سراغ ماشین تصادفی. سوییچ رویش نبود. برگشتم طرف پیرمرد و شروع کردم به گشتن جیب هایش. آنجا هم نبود! کله ام آتش گرفت. از عصبانیت خون خونم را می خورد. داد زدم: "این داره می میره. می فهمی!"
  
نه نمی فهمید. کسی از پشت در گوشم گفت فرد همراه پیرمرد -که بعدا فهمیدم پسرش بوده- سوویچ را برده و در رفته!
  
درمانده شدم. برگشتم بالای سر مجروح. دوباره نبضش را گرفتم. ضعیف بود. با کلافگی به دور و برم نگاه کردم. ماشین های عبوری فقط سرعتشان را کم می کردند تا حس کنجکویشان را ارضا کنند و آنها که خیلی مومن بودند پول خردی به عنوان صدقه نثار میت! می کردند...
بعد از گذشت ده دقیقه عذاب آور بالاخره آمبولانس یا همان ماشین حمل جنازه رسید و مجروح به بیمارستان انتقال یافت.
مسعود. ع، بیست و هفت ساله، متاهل و دارای یک فرزند هفت ماهه پسر در اثر شدت خونریزی از ناحیه سر دچار عارضه ی زندگی نباتی گردید.
ــــــــــــــــ
این حادثه می تواند برای هر کدام از ما رخ دهد!

در صورت وقوع انتظار ما از دیگران چه خواهد بود؟



نوع مطلب : اجتماعی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
علی وحیدی
شنبه 31 اردیبهشت 1390 11:23 ب.ظ
سلام
خدا نکند عاطفه انسان بمیرد
فرص الخیر
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 10:45 ب.ظ
سلام
نمیدونم چی بگم؟ دردناک بود

البته توصیفات عالی شما هم بر اثر گذاری نوشته بسیار می افزود
پاسخ م آزاده : علیک سلام
خدا کنه از این اتفاقها دیگه هیچ وقت نیفته
از لطف شما هم ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.