تبلیغات
حق جو - نوروز آن سالهای دور
بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

نوروز آن سالهای دور

نویسنده :م آزاده
تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-12:07 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال


یاد نوروز آن سالهای دور بخیر. مادربزرگ سفره هفت سین را می انداخت گوشه اتاق بزرگ. سر سفره مادربزرگ همه چیز بود. مخصوصاً انواع آجیل و "مشکل گشا" و عود و شمع که ما سر سفره نمی گذاشتیم. بعد از سال تحویل سفره منتقل می شد روی بلندترین طاقچه که دورش کنگره کاری شده بود و رنگ های سبز و قرمز و آبی کنگره هایش به محض ورود به اتاق توی چشم می زد. تمام نمای داخل طاقچه رنگ قرمز خورده بود و روی دیواره داخلی آن تصویری بزرگ از امام خمینی (ره) را با پونز چسبانده بودند. ترکیب سفره هفت سین با پس زمینه ای از عکس امام، تصویر بدیعی می ساخت که هنوز جلوی چشمانم است. 
نوروز آن سالهای دور همیشه برایم جذاب و در عین حال دلهره آور بود. تکالیف سنگین درسی تمام جذابیت اتفاقات جدید را [ماهی قرمز توی تنگ بلور، دید و بازدید عمو و عمه هایی که ساکن دزفول نبودند، برنامه های تلویزیونی، و ... ] تلخ می کرد. هیشه ی خدا هم بدترین قسمت ماجرا سیزده بدر بود و پیک ناتمام نوروزی. زجری که آن روزها می کشیدم فیل را دچار افسردگی می کرد (شاید چون همیشه از درس و مدرسه فراری و بیزار بودم).


بیست و چند سال از اولین نوروزی که به خاطر می آورم می گذرد. مادربزرگ رفته است و دیگر کسی نیست که شب عید برنج "سبز"1 و قورمه سبزی بپزد تا داداشی ایراد بگیرد که "چا خورش سبزیه پِه برنج سوزِ پَزِن؟" (مگر قورمه سبزی را با برنج سبز می پزند؟) و لج کند و مامان بزرگ هم مثل نوروزهای قبل که همین سوال را از داداشی می شنید لبخند دلنشینی بزند و توضیح دهد "دا رولم2 شو عید وا همه چی سوز بوه" (شب عید باید همه چیز سبز باشد).
همه چیز عوض شده. دلم برای بچه های الآن می سوزد. احساس می کنم حتی یک صدم لذتی را که ما از عید می بردیم نمی چشند.
برنامه سال تحویل سالهای اخیر خانواده ما تکراری و جزء به جزء قابل پیشبینی است. قبل از سال تحویل همه لباس مهمانی می پوشیم و دور سفره می نشینیم. بابا قرآن می خواند. مامان زیر لب برای خانواده دعا می کند و هر چه به لحظه تحویل نزدیک تر می شویم صدایش غمناک تر می شود. سال که تحویل می شود دعای یا مقلب القلوب را با هم می خوانیم و با هم دیده بوسی می کنیم. بابا عیدی هایی را که از قبل لای قرآن گذاشته می دهد و مادر هم مثل همیشه پس انداز را توصیه می کند. بعد هم که با هم و در سکوتی شیرین به سخنان "آقا" گوش می دهیم و در دل دعا می کنیم مهمان ها وقتی برسند که صحبت های آقا تمام شده باشد (که تقریباً از محالات است).
بعد از رفتن اولین گروه از مهمان ها (و قبل از رسیدن بقیه!) سریعا خانه را به مقصد بزرگترهای فامیل ترک می کنیم...


نوروز آن سالهای دور اما رنگ و بوی دیگری داشت. یکی دو روز اول هیچ جا نمی رفتیم؛ چون همه عموها و عمه ها و فامیل های دورتر برای تبریک عید پیش مادربزرگ و پدربزرگ می آمدند و نمی شد دست تنها بمانند. چقدر آن روزها دور به نظر می رسند. همبازی های آن سالهای من حالا هر کدام پی سرنوشت خود را گرفته اند و شاید حتی توی لیست دید و بازدید نوروزی قرار نداشته باشند.
آه که چقدر دلم هوای آن روزها را کرده...
نوروز آن سالهای دور پر بود از عطر بابونه و عود و گلاب...
مادربزرگ تنور گِلی روی پشت بام گاهگلی را روشن می کرد و ما هم که عاشق کلوچه های محلی... همیشه هم "بِی"3 من و "سور"4 داداشی را مرتبه اول به تنور می زد... مثل وقتهایی که "نون خونی"5 می پخت و چند تا "چیچال"6 برای بچه ها کنار می گذاشت...
نوروز آن سالهای دور حالا فقط خاطره های مبهمی است که اگر نوشته نشوند چه بسا همین تصویر مه آلود و دور نیز رنگ ببازد و فراموش شود...
اما مگر می شود آدمی بخشی از وجود خویش را فراموش کند؟
احساس می کنم پاره ای از قلبم در نوروز بیست و چند سال پیش جا مانده است...
===================

1- پلو سبزی یا برنج شِوِت-باقله [= شوید باقله] مخصوص دزفول.
2- دا= دایه، مادر (خطاب مادر به فرزند)، روله م= فرزندم (خطاب محبت آمیز مادر به فرزند)
3- بِی[bey]= عروس، خمیر کلوچه را به شکل عروسک درست می کردند و به دختربچه ها می دادند.
4- سور [sowr]، کلوچه را شکل یک بیضی با کنگره های فراوان دور تا دورش درست می کردند و به پسر بچه ها می دادند.
5- نان خانگی
6- خمیر نان را به اندازه ی کمتری برمی داشتند و نان کوچکی می پختند و به بچه ها می داند. به آن نان کوچک چیچال می گفتند.

سال نو مبارک


نوع مطلب : برای دل خودم 

داغ کن - کلوب دات کام
خاطره() 
هم سایه
یکشنبه 13 فروردین 1391 04:46 ب.ظ
سلام
سال نو مبارک
جالب است که همه آنچه در آن سال ها خاطراتمان شد با این همه امکانات موجود برای دلبندانمان تکرار شدنی نیست.
نام کلوچه های ذکر شده را نمی دانستم فقط به یاد دارم که با مادربزرگ مرحومم ساعاتی را سرگرم تهیه شان بودیم ( ما در فر می پختیم همیشه هم دست مامانم می سوخت).
ممنون از مطلب زیبایتان .
سالی سرشار از موفقیت و شادکامی را برایتان آرزومندم.

پاسخ م آزاده : سلام
ممنونم
خوشحالم باعث تجدید خاطره شده
عطار..
جمعه 4 فروردین 1391 02:34 ب.ظ
عجب نوستالوژی زنده شد..

ممنون..
پاسخ م آزاده : خواهش می کنم
وارث
پنجشنبه 3 فروردین 1391 05:13 ب.ظ
سلااااااام عزیززززززم
سال نو مبارک
ان شاء الله که امسال سال ظهور مولا باشه.
بابا کلی ما رو بردی به خاطرات بیست و چند سال قبل.
درسته که ما هیچ وقت عید رو خونه پدربزرگ و مادربزرگ نبودیم ولی خونه خودمون کم از خونه مادربزرگ نداشت و قشنگ این احساسات قشنگ رو درک میکنم.
راستی گل گفتی در مورد "پیک شادی" که همیشه نوید غم و غصه بود برامون و کل عیدمون رو خراب میکرد و همیشه سیزده به در باید با هزار لعن و نفرین به باعث و بانیش به کمک پسر همسایه که هم سنمون بود حلش میکردیم.
پاسخ م آزاده : سلااااااااااااام
سال نو شمام مبارک
خوش بحالت که با پسر همسایه حلش میکردی
هم سن و سالای من بدشانس یا تنبل تر از من بودن و همون روز آخرم حلش نمی کردن یا انقده افاده ای بودن که پیکشونو نمی دادن به من
:D
ممنون سر زدی آجی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.