تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-12:02 ب.ظ
بسم الله
1:
عقل: 2+2=4
یه نفر: 2+2=5. حالا که من به این جواب رسیدم و جوابم 4 نشد پس حتما عقل اشتباه می کنه!
نحوه استدلال برخی دوستان خوش فکر! و اهل منطق!! برای زیر سوال بردن احکام اسلام!!!
=======================================
2:
خدایا! خودت به خیر بگذرون...
=======================================
3:
داری داخل یک کوچه طولانی راه می روی، چپ و راستت خانه های جور و واجور، درهای مختلف با انواع رنگ ها، حیاط های بزرگ و کوچک، حوض و پله و باغچه و ...
اما تو از کجا فهمیدی خانه ای که داری می بینی بزرگ است یا کوچک؟ اصلاً تو که نمی بینی حیاطش را ... تو داخل کوچه هستی و تنها چیزی که می توانی ببینی در است ...
در هایی که بعضی طرح دارند و بعضی ساده، بعضی رنگی و تر و تازه، بعضی زنگ زده و زهوار در رفته، ...
همینطور که داری به راهت ادامه می دهی، می رسی به خانه ای که درش باز است... تازه اگرخودت هم نخواهی از سر کنجکاوی هم که شده، باز هم سرت را می چرخانی و همانطور که داری رد می شوی، داخلش سرکی می کشی و بعد اگر کنجکاوی ات ولت کرد به راهت ادامه می دهی... فکرت مشغول می شود به حیاط و حوض و باغچه و...
آری در باز بود و توانستی داخل خانه را ببینی اما اگر در بسته باشد چه ؟؟؟باز هم می توانی ؟؟؟معلوم است که نه.اصلاً اگر آنقدر جلوی در بایستی تا علف زیر پایت سبز بشود هم نمی توانی ببینی چه خبر است در خانه. اصلاً وقتی در بسته باشد همینطور رد می شوی و می روی و هیچ چیز این خانه توجه تو را جلب نمی کند چه رسد به اینکه بخواهی داخلش را ببینی.
خلاصه کم کم به انتهای کوچه می رسی و داخل چند تایی از خانه ها را می بینی که در هاشان باز است، بعد می رسی به خیابان.
وارد پیاده رو می شوی و شروع می کنی به قدم زدن. آنطرف تر چند جوان را می بینی که از کنار همه بی تفاوت رد می شوند و می گذرند ولی وقتی به بعضی ها می رسند جور دیگری رد می شوند، شاید چیزی، حرفی، متلکی هم می پرانند. از خودت می پرسی چرا؟ چرا فقط به بعضی ها جور دیگری نگاه می کنند؟؟ چرا فقط به بعضی ها متلک می گویند؟؟؟چرا فقط بعضی ها را اذیت کمی کنند؟؟؟؟
بعد یاد کوچه می افتی...در بعضی خانه ها باز بود.... (نویسنده: رضا عیوضی)
تاریخ:پنجشنبه 17 فروردین 1391-08:31 ق.ظ
بسم الله
1- از گریه ی عرش آسمان دریا شد/ یک قطره چکید و
مثل عاشورا شد/ با شال عزا مرد
غریبی می گفت: /ایام عزای مادرم
زهرا شد...
اللّهُمَّ صَلِّ
عَلی فاطمةَ و اَبیها و بَعلِِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فیها
بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک
یا فاطمة الزهراء یا بنت محمد، یاقرة عین رسول، یا سیدتنا و مولاتنا، انا توجهنا واستشفعنا و توسلنا بکِ الی الله، و قدمناکِ بین یدی حاجاتنا، یا وجیهة هندالله اشفعی لنا عندالله...سلام الله علیها.
2- روزی مردی ثروتمند در اتومبیل گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل
پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به
اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه
اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان، با
تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از
روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی
از آن عبور می كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور
كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره
آجر استفاده كنم". مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادر پسرك را
بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگی چنان با سرعت حركت نكنیم كه دیگران مجبور
شوند برای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه می كند
و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور
می شود پاره آجر به سمتمان پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش بكنیم یا
نكنیم!
3- استاد تو راهرو بود و یکی دو دقیقه بعد میومد سر کلاس. یکی از بچه ها حجابش درست نبود. نفر بغل دستیش به شوخی گفت نکنه استاد هم محرم آدمه؟ منم به شوخی گفتم نخیر عزیزم... اونی که محرمه دکتره! یهو طوفانی به پا شد... یه چندتا متحجر خشک مقدس که اصلا تو صحبت ما نبودن و فقط صدای منو شنیده بودند شروع کردن: کی همچین چیزی گفته؟ همین شماهایین که به دین لطمه می زنین... همین شماهایین که به بهونه دست مردم میدین هرکاری خواستن بکنن... چرا دروغ رو به دین نسبت میدین...
من: 
تاریخ:شنبه 5 فروردین 1391-09:03 ب.ظ
ایرانسل !
نوکرتم !
داداش !
به امام حسین من
دوست ندارم تو مسابقه شما شرکت کنم!
به جون مامانم adsl دارم!
صبح به صبح،
ساعت ٧ منو با اس ام اس فروش ویژه بیدار نکن.
شارژ جایزه
بخوره تو سر عمت 100000تومان شارژ کنم 100تومن بدی!
موبایل بانک
نمیخوام!
اینقدر واسه هر
چی تبریک نگو!
نکن برادر من !
نکن پدر من !
من تا حالا از
شما پیشواز گرفتم؟
بابام گرفته؟
ننم گرفته؟؟؟؟کی
گرفته؟؟
چی میخوای از
جوووون ِ من آخه ؟
دس از سرم
وردااااااااااااااااااااااااار :|
بی انصاف خط من
که همراه اوله !!
تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-11:07 ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
یاد نوروز آن سالهای دور بخیر. مادربزرگ سفره هفت سین را می انداخت گوشه اتاق بزرگ. سر سفره مادربزرگ همه چیز بود. مخصوصاً انواع آجیل و "مشکل گشا" و عود و شمع که ما سر سفره نمی گذاشتیم. بعد از سال تحویل سفره منتقل می شد روی بلندترین طاقچه که دورش کنگره کاری شده بود و رنگ های سبز و قرمز و آبی کنگره هایش به محض ورود به اتاق توی چشم می زد. تمام نمای داخل طاقچه رنگ قرمز خورده بود و روی دیواره داخلی آن تصویری بزرگ از امام خمینی (ره) را با پونز چسبانده بودند. ترکیب سفره هفت سین با پس زمینه ای از عکس امام، تصویر بدیعی می ساخت که هنوز جلوی چشمانم است.
نوروز آن سالهای دور همیشه برایم جذاب و در عین حال دلهره آور بود. تکالیف سنگین درسی تمام جذابیت اتفاقات جدید را [ماهی قرمز توی تنگ بلور، دید و بازدید عمو و عمه هایی که ساکن دزفول نبودند، برنامه های تلویزیونی، و ... ] تلخ می کرد. هیشه ی خدا هم بدترین قسمت ماجرا سیزده بدر بود و پیک ناتمام نوروزی. زجری که آن روزها می کشیدم فیل را دچار افسردگی می کرد (شاید چون همیشه از درس و مدرسه فراری و بیزار بودم).
بیست و چند سال از اولین نوروزی که به خاطر می آورم می گذرد. مادربزرگ رفته است و دیگر کسی نیست که شب عید برنج "سبز"1 و قورمه سبزی بپزد تا داداشی ایراد بگیرد که "چا خورش سبزیه پِه برنج سوزِ پَزِن؟" (مگر قورمه سبزی را با برنج سبز می پزند؟) و لج کند و مامان بزرگ هم مثل نوروزهای قبل که همین سوال را از داداشی می شنید لبخند دلنشینی بزند و توضیح دهد "دا رولم2 شو عید وا همه چی سوز بوه" (شب عید باید همه چیز سبز باشد).
همه چیز عوض شده. دلم برای بچه های الآن می سوزد. احساس می کنم حتی یک صدم لذتی را که ما از عید می بردیم نمی چشند.
برنامه سال تحویل سالهای اخیر خانواده ما تکراری و جزء به جزء قابل پیشبینی است. قبل از سال تحویل همه لباس مهمانی می پوشیم و دور سفره می نشینیم. بابا قرآن می خواند. مامان زیر لب برای خانواده دعا می کند و هر چه به لحظه تحویل نزدیک تر می شویم صدایش غمناک تر می شود. سال که تحویل می شود دعای یا مقلب القلوب را با هم می خوانیم و با هم دیده بوسی می کنیم. بابا عیدی هایی را که از قبل لای قرآن گذاشته می دهد و مادر هم مثل همیشه پس انداز را توصیه می کند. بعد هم که با هم و در سکوتی شیرین به سخنان "آقا" گوش می دهیم و در دل دعا می کنیم مهمان ها وقتی برسند که صحبت های آقا تمام شده باشد (که تقریباً از محالات است).
بعد از رفتن اولین گروه از مهمان ها (و قبل از رسیدن بقیه!) سریعا خانه را به مقصد بزرگترهای فامیل ترک می کنیم...
نوروز آن سالهای دور اما رنگ و بوی دیگری داشت. یکی دو روز اول هیچ جا نمی رفتیم؛ چون همه عموها و عمه ها و فامیل های دورتر برای تبریک عید پیش مادربزرگ و پدربزرگ می آمدند و نمی شد دست تنها بمانند. چقدر آن روزها دور به نظر می رسند. همبازی های آن سالهای من حالا هر کدام پی سرنوشت خود را گرفته اند و شاید حتی توی لیست دید و بازدید نوروزی قرار نداشته باشند.
آه که چقدر دلم هوای آن روزها را کرده...
نوروز آن سالهای دور پر بود از عطر بابونه و عود و گلاب...
مادربزرگ تنور گِلی روی پشت بام گاهگلی را روشن می کرد و ما هم که عاشق کلوچه های محلی... همیشه هم "بِی"3 من و "سور"4 داداشی را مرتبه اول به تنور می زد... مثل وقتهایی که "نون خونی"5 می پخت و چند تا "چیچال"6 برای بچه ها کنار می گذاشت...
نوروز آن سالهای دور حالا فقط خاطره های مبهمی است که اگر نوشته نشوند چه بسا همین تصویر مه آلود و دور نیز رنگ ببازد و فراموش شود...
اما مگر می شود آدمی بخشی از وجود خویش را فراموش کند؟
احساس می کنم پاره ای از قلبم در نوروز بیست و چند سال پیش جا مانده است...
===================
1- پلو سبزی یا برنج شِوِت-باقله [= شوید باقله] مخصوص دزفول.
2- دا= دایه، مادر (خطاب مادر به فرزند)، روله م= فرزندم (خطاب محبت آمیز مادر به فرزند)
3- بِی[bey]= عروس، خمیر کلوچه را به شکل عروسک درست می کردند و به دختربچه ها می دادند.
4- سور [sowr]، کلوچه را شکل یک بیضی با کنگره های فراوان دور تا دورش درست می کردند و به پسر بچه ها می دادند.
5- نان خانگی
6- خمیر نان را به اندازه ی کمتری برمی داشتند و نان کوچکی می پختند و به بچه ها می داند. به آن نان کوچک چیچال می گفتند.
سال نو مبارک
تاریخ:شنبه 20 اسفند 1390-03:02 ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
شخصی را به جهنم می بردند. در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت.
**************
خدایا! به لطف و مهربانی ات امید بسته ایم
نا امیدمان نکن!

تاریخ:سه شنبه 16 اسفند 1390-08:23 ق.ظ
بسم الله
با دیدن این تصاویر شاید بخندین، گریه کنین، و یا به فکر فرو برین!
مهر مادری
----------------
بدون شرح...
----------------------
عکس با معنایی از فرهادی و استون
---------------------
نماز اول وقت در متروی تهران
---------------------
تاریخ:یکشنبه 14 اسفند 1390-06:27 ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
انتخابات دزفول به دور دوم کشیده شد. رقابت بین آقایان ق و پ ادامه خواهد داشت. در این میان سوال بزرگی ذهنم را مشغول کرده:
در شهری مثل دزفول که غیر از بومی ها(یعنی دسفیلی های اصیل)، پذیرای قومیت های لر و بختیاری هم هست تا چه میزان می توان امیدوار بود که انتخاباتِ فکورانه ای داشته باشیم؟ با این توضیح که لرها و بختیاری ها (بخشی از آنها و نه همه) بنا به تعصبات قومیتی به آقای پ رأی خواهند داد و دزفولی ها هم (باز هم بخشی از آنها و نه همه) به آقای ق رأی خواهند داد تا فرهنگ چندهزار ساله دزفول در کنار نمایندگان لرستان و چارمحال وبختیاری، نماینده ای در مجلس داشته باشد.
باید توجه داشت نتیجه این انتخابات -هر چه که باشد- ابتدا برای کل کشور حائز اهمیت است. حیطه اختیارات یک نماینده و وظایفی که قانون برای او معین می کند گویای این مسئله است. اما امتیازِ ویژه ی داشتن یک نماینده در مجلس این است که دغدغه های فرهنگی گوشه و کنار مملکت راحت تر به گوش مسئولین خواهد رسید. (امیدوارم هر کدام از آقایان که انتخاب شوند ورای تعصبات لر و دزفولی، طبق انسانیت و طبق مسلمان بودنشان کار کنند).
*امروز شاهد مکالمه های دردآوری بودم که مضمونش را می نویسم، قضاوت با شما!
مکالمه اول:
الف) دور دوم به کی رأی میدی؟
ب) با آقای ایکس.
الف) چقد می شناسیش؟
ب) از طایفه مونه. مامانم میگه آدم خوبیه.
من) مگه بقیه آدم های بدی هستن؟ همه تأیید صلاحیت شدن. یه دلیل دیگه بگو.
ب) ... [سکوت محض و لبخند همراه با خجالت]
من) ... [سکوت و احساس تلخ اینکه تا کی باید شاهد این تعصبات باشیم؟ آیا این رأی ها پشتوانه محکمی برای نظام و انقلاب و کشور... نه... حتی برای خود آقای ایکس هستن؟]
مکالمه دوم:
الف) به ایکس رأی ندین ها!
ب) چرا؟ چیز خاصی ازش می دونی؟
الف) نه اما اگه این دربیاد فاتحه دزفول خونده است.
من) چرا؟ برنامه هاش جالب نیستن؟ مشکل خاصی داره؟
الف) نه... نمی دونم... من فقط می دونم باید روی لرها رو کم کرد! باید یه دزفولی در بیاد!
ب) مگه آقای ق مال فلان شهرک نیست؟ مگه خود شما همیشه بین شهرکی ها و دزفولی ها اوووووووونهمه تفاوت قائل نمی شدید؟
من) ... [سکوت و احساس تلخ اینکه...]
پی نوشت ها یا حاشیه های مهم تر از متن!
پی نوشت
1: من شخصا ترجیح میدم مشارکت کم باشه ولی همون مشارکتِ کم، با فکر و تحلیل صورت بگیره نه به خاطر تعصبات پوچی که هزار و چند صد سال پیش، توسط اسلام مردود شدند.
پی نوشت 2: ایکاش گزینه های متنوع تری برای انتخاب داشتیم؛ قابل توجه نخبه هایی که کنار کشیدن و کاندید نشدن!
پی نوشت 3: از آقای پ هیچ تبلیغ خاصی تو سطح شهر ندیدم که درباره شون قضاوتی داشته باشم. فقط زیر عکسشون نوشته بودن که از کدوم طایفه هستن! جالبه که اسم طایفه بیشتر از خود اسم کاندیدا نمود داشت. سوالم از ایشون اینه که دونستن اینکه یه نفر عضو کدوم طایفه است چه شناختی به مردم میده؟ مثلا اگه از طایفه فلان باشی و از بهمان نباشی تفاوتی داره؟ در ضمن چرا باید خالی بودن جای درج برنامه هاشون انقده توی ذوق بزنه؟
پی نوشت 4: آقای ق! چند درصد مواردی که جزو برنامه هاتون ذکر کردین تو حیطه اختیارات یک نماینده هستن؟ مگه قراره برای قوه مجریه نماینده انتخاب کنیم. راستی! اکثر قریب به اتفاق برنامه های شما صرفاً در رابطه با شهر بود. با توجه به اینکه اسم شما جزو لیست جبهه پایداری اعلام شده انتظار می رفت در کنار برنامه های شهری، موارد بیشتری در رابطه با برنامه های کلان ببینیم. راستی تر!! فکر می کردیم تو دولت به اندازه کافی درباره استان شدن دزفول کار کارشناسی انجام شده!!! نشده؟؟؟
پی نوشت
5: باز هم امیدوارم هر کدوم از دو کاندید که رأی بیارن، توی خدمت به ایران اسلامی و به حوزه انتخابیه خودشون -صرف نظر از هر قومیتی- موفق باشن. مخصوصا برای حفظ یکی از کهن ترین و اصیل ترین فرهنگ ها.

پی نوشت
6: سایت های صراط، بی باک، و 598 رفع فیلتر شدن.

تاریخ:دوشنبه 8 اسفند 1390-10:00 ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
به نظرتون وقتی سایت های خبری انقلابی با کادر بسیجی و گوش به فرمان رهبری فیلتر میشن معناش چیه؟
1- احتمالا اون سایت ها نه انقلابی بودن، نه بسیجی، و نه گوش به فرمان رهبر
!2- احتمالا چون گوش به فرمان (...
) نبودن و هر از گاهی پته شو رو آب می ریختن فیلتر شدن! 3- احتمالا مسئولین فیلترینگ می خوان با قشر ولایتمدار شوخی کنن
! 4- احتمالا این سایت ها اصلا فیلتر نشدن و من دارم با شما شوخی می کنم
!5- احتمالا یه اشکال فنیه که خود بخود به وجود اومده ولی خود بخود از بین نخواهد رفت
!.
.
.
آخه چرا؟
=====================
پی نوشت1: تو مملکت ما فقط برای بچه بسیجی ها آزادی نیست.
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-06:50 ق.ظ
* نظر شما درباره آیت الله خامنهای چیست؟
من در مورد ایشان چیز زیادی نمیدانم و البته نمیخواهم در سیاست قاطی
بشوم. در غرب صحبتهای ایشان به دست ما نمیرسد ولی حرفی که چند روز پیش
زدند حرف زیبایی بود که هیچ کسی از رهبران دنیا این حرف را نمیزند. ایشان
گفت که انسانها چهرهای از خدا در روی زمین هستند و درود بر ایشان به
خاطر این حرف.
آیتالله خامنهای تنها رهبری است که اینطور حرف میزند. این صحبتها
صحبتهایی است که مردم در غرب، به شدت با آن سمپاتی نشان میدهند. اگر به
زمان رنسانس برگردیم، میبینیم این حرفهای خوب در غرب نیز زده میشد اما
متاسفانه قطع شد. فرق بین انسان و حیوان چیست و اگر انسان به ارزشها توجه
نکند، فقط همدیگر را میکشند تا زنده بمانند. فاشیسم و کاپیتالیسم همواره
در حال کشت و کشتار مردم دنیا هستند چون این بخش از انسانیت را حذف
کردهاند.
نکته دیگری که باید اضافه کنم، این است که همیشه برای ما چهره آقایان
خمینی و خامنهای را با تصاویری عصبانی و عبوس نشان میدهند اما من در
تهران تصاویری از این دو شخص دیدم که بسیار زیبا و در حال لبخند زدن بودند و
با تصویرسازی که در کشور من از آنها میشد کاملاً متفاوت بود.
به نقل از 598
تاریخ:دوشنبه 24 بهمن 1390-07:39 ق.ظ
بسم الله
سلام!
سی و سومین بیست و دو بهمن هم اومد و رفت. راهپیمایی امسال واقعا باشکوه و خاطره انگیز بود. متاسفانه به دلیل درد بی درمانی به اسم "بی دوربینی" نتونستم تصویری شکار کنم. حالا البته شاید از آلبوم یکی از دوستان کش رفتم...
در هر حال من هم این عید فرخنده رو با تأخیر تبریک میگم.
ان شاءالله بزودی پادشاهی مولی صاحب الزمان (عج) رو به هم تبریک بگیم.